رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی, :: 8:22 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
ماه دی و روز مراسم ازدواجمان فر رسید . اثاثم را یک هفته زودتر به نیشابور برده بودند و به کمک دایه که به همراه آنان رفته بود در جای خود چیدند . یک بار دیگر شادی به خانه ی ما آمد . این بار یک عکاس فرنگی آوردند و از من و احمد چند تا عکس گرفت . این عکس هم چیز جالبی بود . به قول پدر خاطره ای بود که هیگاه کهنه نمی شد .
سعی کردم مثل شب عقدم خودم را در غم و غصه غوطه ور نکنم . از آن شب زندگی من و احمد شروع می شد .
سبد گل بسیار بزرگ و زیبایی به دستمان رسید که از طرف ماکان آریا بود . عذر خواسته بود که در جشن حضور نخواهد یافت . سایه ی ماکان ٬ حرف هایش ٬ بود و نبودش یک لحظه رهایم نمی کرد . به خصوص که عطر آن رز های وحشی مرا تا سر حد جنون می کشاند . بلاخره از مهتا خواستم تا گل ها را از اتاق خارج کند . زمان جنگ من با خطرات شروع شده بود . می دانستم می توانم این عشق را مغلوب کنم .
اتاق زفاف ما را در خانه ای که احمدئ در تهران خریده بود مهیا کردند شب موقع رفتن مادر می گریست و با غمی خاص گفت : دختر عزیزم ٬ با رفتن تو ما تنها می شویم . اما خوشحالیم که خوشبخت می شوی . دعای خیر ما بدرقه ی راهتان خواهد بود .
سپس دستم را در دست احمد گذاشت و گفت : عمه جان در دیبا ی من مراقبت کن . ما همین دو دختر را بیشتر نداریم . مهتا در کنار ماست و ناصر خان هم مانند فرزند ما .اما دبیا می رود راه دور . با این که تو را هم مانند پسرم دوست دارم احمد جانم ٬ به من حق بده . راه دور است . عمه جان فرزندمان را به تو می سپاریم .
احمد مادر را در آغوش گرفت.
خیالتان راحت باشد عمه جان . من که غریبه نیستم .
بعد پدر آمد و رویمان را بوسید و برایمان دعای خیر کرد . زمان خروج از منزل پدر دایه ما را از زیر قرآن عبور داد . دست و صورتش را بوسیدم .
در دل نسبت به همسرم هیچ احساسی نداشتم . خیلی دلم می خواست بگذارند این شب آخر را پیش پدر و مادرم باشم اما افسوس که رسم و رسوم بر خلاف این بود . مثل گوسفندی که به سوی کشتارگاه می رود سوار ماشین شدم و تصویر چشمان اشک آلود مادر را به خاطر سپردم .
اتاقمان را تختی بزرگ به همان رنگ و منبتکاری شده با رو تختی آبی رنگ و روبالش هایی به همان رنگ زینت داده شده بود . دایه و صنوبر اتاقمان را آراسته بودند . در دو طرف اتاق گلدان های مرمرین حاوی گل شب بو قرار داشت .
احمد ملافه را کنار زد . تمام سطح تخت پر بود از غنچه های رز های آتتشین می دانستم اینها سلیقه ی مهتاست . احمد به آرامی خم شد و و گل ها را از روی تخت جمع کرد و گوشه ای روی میز گذاشت . آنگاه دستم را به نرمی فشرد . عرق شرم بر پیشانی ام نشست . صورتم را غرق بوسه کرد و سپس به آرامی چراغ را خاموش نمود . فقط شعله های آتش ککه در شومینه گرمای مطبوعی داشت ٬ محیط را نور افشانی می کرد .
صبح روز بعد خسته از خواب برخاستم . ساعت حدود ۱۰ بود . متعجب شدم که چرا بیشتر از همیشه خوابیده بودم .
احمد در اتاق را گشود و با لبخند گرمی سلام کرد .
بلند شو تنبل خانم . چقدر می خوابی ؟
سلام . تو از کی بیدار شدی ؟
خیلی وقت است . ساعت هفت با صدای زنگ دایه ات .
چرا دایه ؟
برایمان صبحانه آورده بود .
راستی ؟ بیچاره دایه . این همه راه را آمده بود که برای ما صبحانه بیاورد ؟
خب مگر چه می شود ؟ وظیفه اش است . وقتی دید تو. خوابی بی سر و صدا کار ها را انجام داد و رفت . راستی ناهار همگی خانه ی دایی جمشید دعوتیم . پس فردا هم می ریم نیشابور دیگه کم کم باید آماده شوی . از حرف آخرش یکه خوردم . خیلی عصبانی بودم که دایه را در حد یه خدمتکار می دید .
اما سعی کردم با اوو بحث نکنم برای همین هیچ نگفتم . روی تخت نیمه خیز شدم و به آرامی ملافه را به دور شانه ام پیچیدم . خیلی سردم بود . احمد چند کنده در شومینه انداخت و رو به من گفت : بلند شو ببین چه برف قشنگی باریده . همه جا سپید شده . بلند شو .
پرده را کنار زدم . سرتاسر حیاط پوشیده از برف بود . آنقدر زیاد و سپید بود که نورش چشمانم را آزرد . ما در سردترین فصل سال ازدواج کردیم . و در دل امیدوار بودم که عشقمان این سردی را به خود نگیرد .
هر دو آماده شدیم و بخ سمت منزل دایی جمشید حرکت کردیم . از زمان ورود به آنجا حس می کردم همه ٬ حتی مادر و مهتا هم به چشم دیگری من را می نگریستند .
دو روز ماندنمان در تهران به سرعت گذشت و زمان رفتن شد . مادر دوباره در آغوشمان گرفت و مهوش خانم ما را از زیر قرآن عبور داد . مهتا در حالی که پریا در آغوشش بود اشک می ریخت و ناصرخان سکوت اختیار کرده بود . پریا را از آغوشش گرفتم و صورت قشنگش را بوسیدم . آهسته به مهتا گفتم : هوای پدر و مادر را داشته باش و اگر هم تونستی سری به ما بزن .
با خنده گفت : چشم خانم کوچولو . تو خیالت راحت راحت باشد .
پدر جلو آمد و دستی به رویم کشید . خم شدم دستان چروکیده اش را بوسیدم .
-برو دیباجان خدا به همراهت .
این حرف پدر تا اعماق قلبم نفوذ کرد . واقعا همراهی خدا از هر پشتوانه ای برایم محکم تر بود .
احمد دست پدر و آقاجانش را بوسید . مهوش خانم لبخند می زد و به احمد می گفت : خوشحالم مادر . این بار تنها رهسپار غربت نیستی . زود به زود به ما سر بزن .
در این میان دایه گوشه ای ایستاده بود ٬ طیر لب دعا می خواند و اشک می ریخت . جلو رفتم و او را در آغوش کشیدم . دستی به صورتش کشیدم و گفتم : دایه جان گریه نکن . من طاقت اشک های تو را ندارم .
مادر به سمتش رفت و او را تشویق به آرامش کرد .
سوار بر اتومبیل جاده رو پیش گرفتیم . دو سه روزی باید در را می بودیم . شب در مسافر خانه ای بین راه اتراق کردیم و باز صبح زود به حرکت ادامه دادیم . به مشهد که رسیدیم ٬ ساعتی را در حرم امام رضا زیارت کردیم و بعد راه نیشابور را پیش گرفتیم .
سرما به جانم افتاده بود . هنوز به مادر و خانواده ام می اندیشیدم . آخر چرا باید از آنان دور می شدم ؟
چقدر دیگر مانده تا برسیم ؟
خیلی خسته ای . کمی تحمل کن می رسیم .
نه خسته نیستم . خیلی سردم است .
خب مسافرت در دی ماه همین ماسئل را هم دارد . انقدر نازنازی نباش . الان به کافه ای می رسیم٬ ساعتی استراحت می کنیم و نوشیدنی داغی می نوشیم .
صد متر جلوتر اتومبیل را متوقف کرد .
چیزی می خوری برایت بیارم ؟
نه متشکرم .
اینطور که نمی شود . بیا پایین یک چای داغ بخور .
نمی خواهم . سردم است ٬ نمی توانم پیاده شوم .
خیلی خب . اینقدر بهانه نگیر . می روم یک نوشیدنی داغی میارم تا بسازدت . به سمت کافه رفت ٬ و مدتی بعد با لیوانی شیر داغ آمد . بخور گرم می شوی .
مگر تو نمی خوری ؟
نه من یک چیز بهتر خوردم. آن بیشتر گرمم می کند .
چی ؟ حتما چای خوردی .
نه بابا ٬ چای چیست ؟
خب پس بگو بدانم با چی گرم شدی ؟
به تو مربوط نمی شود . خواهش می کنم در این مسئله دخالت نکن .
به راه افتادیم . بوی الکل فضای ماشین را پر کرده بود . چیزی نگفتم . راضی نبودم رویمان به هم باز شود .
به نیشابور رسیدیم . آنجا را شهری کوچک و زیبا با کوچه باغ های متعدد ٬ خانه هایی با حیاط های بزرگ و با های گلی و مردمی خونگرم یافتم . خانه ای که احمد خریده بود در وسط این شهر کوچک بنا شده بود . خبری از اندرونی و بیرونی نبود . احساس کردم در آن معذبم .چون ما همیشه در خانه هایی به سبک اجدادمان زندگی می کردیم . خانه حیاطی بزرگ ٬ باغچه ای پر درخت و ایوانی دلگشا داشت . چندین اتاق و سالن پذیرایی اش با پنجره های رنگی به سمت باغ باز می شد .
به تمام اتاق ها سر زدم . اثاثم همانطور که مورد پسندم بود چیده شده بودند . کنار تختم قفسه ای چوبی قرار داشت که با اشیاء عتیقه تزیین شده بود . تخت فنری دو نفره ای هم با روتختی صورتی رنگش زیبایی اتاقم را کامل می کرد . باید دستور می دادم کمی از عتیقه جاتی را که احمد زمان تجرد خریده بود به جا های دیگر خانه انتقال می دادند . وارد اتاق دیگری شدم که همجوار با اتاق خوابمان بود . به گفته ی احمد محلی برای ملاقات دوستانش بود . جایی دنج و زیبا بود . میزی چوبی با ۶ صندلی تاج دار تزیینات آن را کامل می کرد .
چهار خدمه داشتیم . آشپزمان زنی مسن و چاغ بود به نام گوهر . در نگاه اول از وی خوشم آمد . قبلا آشپزخانه ی فرماندار بود و او را به خانه ی ما فرستاده بود که کمک حال احمد در زمان تجردش باشد . یک باغبان به نام سید باقر داشتیم که مردی مهربان و خوش بر خورد بود و در کارش کمال دقت را داشت . در آن طرف حیاط اتاق های خدمه قرار داشت . آخرین نفر دخترکی همفده ساله بود به نام زینت با چشمانی سبز و گیسوانی طلایی با نگاهی بسیار وفیح . از همان برخورد اول از او هیچ خوشم نیامد . دخترکی بود اهل نیشابور که در نگاهش شرارتی وجود داشت . نظافت می کرد ٬ آب می آورد و گاهی هم میز شام را می چید . صبح ها اتاقم را مرتب می کرد و در استحام یاری ام می کرد .
زندگی مان آغاط شد . در شب های اول ورودمان از طرف فرماندار و شهردار و رئیس پلیس ٬که دوستان نزدیک احمد بودند دعوت به شامم می شدیم . با همه آنها آشنا شدم اما از هیچ کدامشان خوشم نمی آمد . فژقریب هب اتفاقشان را عده ای چاپلوس و فرصت طلب یافتم که فقط به خاطر ثروت احمد او را در محاصره ی خویش در آورده بودند . چندین بار این برداشت شخصی ام را به او ابراز کردم اما هر دفعه در جوابم به شدت خندید و گفت : این فضولی ها به تو نیامده اگر اهل رفت و آمد نیستی ٬ هیچ دلم نمی خواهد روی دوستانم مهر بزنی .
یک شب در ایوان نشسته بودم در انتظار احمد به سر می بردم در خانه را زدند . سید باقر نزدیک شد و به آرامی گفت : خانم با آقا کار فوری دارند .
مگر نگفتی آقا در خانه نیست ؟
چرا اما اصرار دارند شما را ببینند . بگو بیایند تو و به اتاق پذیرایی راهنمایشان کن . من انجا منتظرشان هستم . مردی با قد بلند ٬ قیافه ای جدی و رفتاری خشک و عصبی وارد شد . حدش زدم که باید آقای هاشمی شریک تحمد باشد . خودش را معرفی کرد و گفت : من شریک آقای زیرن هستم . آمده بودم ایشان را ملاقات کنم .
با تعجب گفتم : مگر در شرکت نیستند ؟
نه . امروز قرار مذاکره ای داشتیم اما ایشان را ندیدم .
زینت را صدا کردم و به او دستور چای دادم . بعد از لجظه ای به سینی چای وارد شد و سپس با اشاره ی من خارج شد . می دانستم تا زمان نیاز پشت در می ایستد .
خب من می توانمک برایتان کاری انجام دهم ؟
والله تصمیم داشتم در مورد مسئله ی مهمی با شما صحبت کنم . اما حالا ترجیح می دهم منتظر خود آقای زرین باشم .
با کنجکاوی پرسیدم : مسئله ای پیش آمده که از من پنهان می کنید ؟
نه خانم خیالتان راحت باشد .
نفس راحتی کشیدم . چند لحظه بعد صدای گام های احمد را پشت در شنیدم . با ورود او از مخمصه ی سکوت و بلاتکلیفی نجات پیدا کردم .
احمد جلو آمد و دست همکارش را فشرد .
برویم اتاق کار من .
مرد با احترام خاصی تشکر کرد و همراه احمد به اتاق مطالعه رفت .
دوباره در ایوان نشستم . یعنی امروز کجا رفته بود ؟ چرا هاشمی بعد از دیدارم سکوت اختیار کرد ؟ مسئله ای را از من پنهان می نمود ؟
گوهر آمد و خبر داد شام آماده است .
- منتظر می مانم آقا کارش به اتمام برسد . تو برو راحت باش . خودم. خبرتان می کنم .
شب به نیمه می رسید . کتابی که در دست داشتم خسته ام کرده بود . به ساعت مچی ام که یادگار ماکان بود نگاه کردم . ساعت حدود ۱۲ بود ٬ اما هنوز احمد مشغول صحبت با هاشمی بود . احساس ضعف کردم . چرا انقدر مذاکره طول می کشد ؟ نکند اتافقی افتاده است ؟ به اتاقم رفتم و کمی روی تخت دراز کشیدم .
بعد از مدتی صدای پای احمد را شنیدم که مهمانش را بدرقه می کرد . می دانستم به سراغم می آید . قبل از آمدنش خود را به سالن غذاخوری رساندم . بوی تندی در راهرو پیچیده بود و بینی ام را می سوزاند . بویی که برایم نا آشنا بود . ناگهان احمد را مقابلم دیدم . موهایش ژولیده و چهره اش خسته به نظر می رسید .
*
*
*
ادامه دارد نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |